لیلا نوحی
|
||
بیست ترین مانکن های جهان
روی بندهای رخت
با باد می رقصند
و دست های زنی که مثل آن ها نیست
بوی صابون می دهد.
در این سی سال
آن قدر درد روی درد گذاشته ام
که خانه ای برای خودم بسازم و هر روز
برای نوشیدن چای صبحانه ام
پنجره هایش را
به روی مفت ترین گوشی که از کوچه می گذرد باز کنم:
آقا
خانم
می خواهم برایتان داستان بگویم
بچه جان
تلخ ترین چای دنیا را هم می شود با قند سر کشید
نترس!
این داستان ها
قند پهلو هستند
بوی پیراهن خونین کسی می آید
این خبر را برسانید به کنعانی ها
چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی
به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی
ز تو دارم این غم خوش به جهان از این چه خوشتر
تو چه دادیم که گویم که از آن به ام ندادی
.
.
.
ه.ا.سایه کلن فروردین86
چند شب پیش همه ش این شعر روی لبم بود.مینویسم که شما هم بخونین.البته با اجازه ی شاعر دوست داشتنی و نازنینش دوستم(بنفشه فتاح):
یک کاسه شیر کهکشان را برد با خود
برداشت گونی های نان را...برد با خود
عدل از علی لرزید وقتی روی دوشش
آذوقه های این و آن را برد با خود
در کوچه های شهر، باران های غم را
بارید و غم های جهان را برد با خود
آن قدر سر در چاه اشک جاری اش کرد
تا آب روی آسمان را برد با خود
با شمع بیت المال خاموشش ز دنیا
اندیشه ی سود و زیان را برد با خود
تا وا کند دروازه های آسمان را
آن شب مفاتیح الجنان را برد با خود
"فزت و رب الکعبه"...از دستان دنیا
رفت و دل پیر و جوان را برد با خود
در گوش دنیا کودکان کوفه گفتند:
"دنیا نگاهی مهربان را برد با خود"
این ریمل هزار و یک مژه کافی نیست
قطره های اشک را هم لازم دارم
برای نگه داشتنت در این داستان
و هزار و یک قصه ی دیگر هربار
در شب هزار و یکم
پایان دایره واری باید داشته باشند
از داشتن و نداشتنت
چراکه مسأله زهر بودن (همیشه)است و عشق
دلهره ی (آیا دوباره)های هر بار دیدنت...
من پیامبری هستم
بی وحی
بی کتاب
بی اعجاز
به عشق ایمان بیاور
در تک تک ضربه های نبضم
تا نشانت دهم
چگونه دیو را به هیأت ملایک درمی آورد
و چطور یک بنفشه ی کوهی
قلب سنگ را دوشقّه می سازد
چنان که سرانگشتی
به یک اشاره ماه را...